بهارانه
ل - احمدی
هنوز آغاز نکردیم شکوفایی یک طبع بی قرار را ،بهاررا، هی رشته طویل افکار را می چینیم که سیصد و شصت و پنج روز سهم کمی نبود می شد هیجان کودکی را باز یافت و از اشتیاق درک نابالغ آن ایام حلاوت ها چید ، میشد از بوی خاک و باران چشمهایمان راسرمه کشیم و خوابمان در بستری بر فراز ابرها باشد. می شد ابرهای بکر ومه فرونشسته راکه از صحبت بوسه و باران لبریزنددیده نوازش کشید . میشدحراج کرد دل را ، آتش به مال زد ، و غنیمت شمرد ایام را، و میزبان شویم مردمانی را که تحملمان نمی کردند سلام را می گذاشتیم برای پایان که خداحافظی را بر زبان نیاریم .می شدحتی ته مانده ی زمستان تب کرده اش راهم که گاهی دخل احساس را میاورد ،تاآخرش بخندیم.و و و ...
و اینک بهار دیگری با تمامیت هستی بخش خود از راه رسید .میشود ندامت چیدن گلی دیگر با ما نباشد و عقده زبان به تکلم سخن بگشاییم ،حدیث تکرار نگوییم آنسوی پرچین های مرطوب از خنکای عطر باران با شکوفه های نارنج آشتی کنیم به باغبان سرشت نشان دهیم که باغ های این دشت تمام عطر هایشان را با جیب هایمان قسمت کرده اند به سکوت پشت کنیم به ستاره ، به نور سلام. زمستان گناه بی توبه ای بود که باید به نفع بهار خود را کنار میکشد تا ما باور کنیم که عمارت سرد و بی روح باغ ارم هم هر بار به خنده می افتد.ما را هم با خود می برد تا شبیه خنده او شویم و در نازکی خیال مخملی با سر انگشتان خود بال پروانه ها را شانه زنیم ولی نخراشیم و باور کنیم میتوان مهربان بود و آموزه های بهار می تواند فرهنگ و آهنگ گزند و آسیب را از وجودمان زایل گرداند.نیک میدانیم که هر کدام از ما به مقتضای سن و سال و حال و روز خود با توالی فصول و در نهایت رستاخیز طبیعت سالیانی همدم بوده ایم و آنچه این منظر به ما میآموزدجزء لاینفک آیین ما و جوانب طبیعی وفرهنگی اجتماعی آن تبلور زیبایی و شمیم مهربانی و همزیستی مسالمت آمیز است. اگر چه خورشید ش روز را می آرایدبه هزاران رنگ شب را نیز در گنجه ی اسرارش داردتا همه چیز و همه کس را به یک رنگ ببینیم!به این امید که طراوت شکوفه های بادام ،عطر نارنج و گل یاس بر دشت و دمن دلهایمان مستدام باشد و به لطف بهار بزداییم هر غباری را که از ما به غرور آینه دل همنوعانمان جراحت وارد میکند ،وروحهای زنگار گرفته را تطهیر داده و افکار دلمه بسته محال را به حقیقت پیوند دهیم.چنین پنداریم و ایمان آوریم که بهار رهرو ا دائم ین پهنه بوده و آذین بند و بربط زن هر کوی و دیاری است و سلام و صداقتهای ما نیز رایحه ای است نشات گرفته ازو.
