هر گاه صحنه های پرخاش و خشونت از طرف برخی همراهان در اورژانس را می بینم یاد سخنان آقای مصلحی میافتم.
او که اولین بار بود برای نصب تلفن سانترال به بیمارستان می آمد،بعد از سلام علیک چنین آغاز سخن کرد :فلانی ساختمان بیمارستان فرسوده و دلگیرکه هست ، قیافه پرسنل اینجا با بیمارستان بوعلی نیز متفاوت است آنجا همه سرحال و بشاش و لی قیافه های پرسنل اینجا مغموم و پژمرده است!این اولین سخنی نبود که در این مایه ها میشنیدم و احتمالا" آخرینش هم نخواهد بود.اوائل نگران میشدم فکرهای بد میکردم و داشتم ناامید میشدم که مباداخود ما هم درجه سه هستیم، چون بیمارستانمون درجه سه است !؟ واینکه نکند دلیل تنشها و درگیریهای گاه و بیگاهی که در بیمارستان اتفاق می افتد به دلیل درجه سه بودن و همان برداشت اولیه مراجعین از ظاهر بیمارستان وتعمیم آن به قلبهای مهربان و پر از روشنایی همکاران باشد؟ ولی بعدها در جستجوی پیدا کردن دلیل این افاضات به تقلا افتادم . گاهی به سرم میزد قیافه های پرسنل دو بیمارستان را با هم مقایسه کنم!ولی معیاری برای قیافه شناسی و آنالیز داده ها پیدا نکردم و تازه آن یکی بیمارستان هم از این بابت دست کمی از اینجا ندارد. بعدکه ما در اثر تمرین و تحجیر دستی به سرو روی خود کشیدیم و بعد از پایش نهم اردیبهشت امسال درجه دو شدیم،خوشحال و مسرور از اینکه از میزان شرو شورها یک درجه کاسته خواهد شد.اما این آرزو میسر نشدوآلان که در آستانه درجه یک شدن هستیم نیز هیچ امیدی نیست و باید در اندیشه راه چاره باشیم. بعدها به مدد تکنولوژی کامپیوتر پاسخ برخی از شبهات را دریافتم !1- اینکه CPU (سیستم پردازش مرکزی) ما با هم متفاوت است یک امر بدیهی است،و بنابراین درون دادهای دیداری را با پتانسیلها ی چیزی که مشاهده میکنیم بدرستی تلفیق و برون داد مناسبی داشته باشیم همیشه میسر نیست و احتمالا" نیاز به بالا بردن سرعت پردازش داشته باشیم! 2- اینکه برخی از ما که به نحوی دراین تنشها درگیرهستیم احتمالا (خود نیز به دلیل پایین بودن سرعت پردازش) روی این گونه مددجویان کلیکهای بیمورد و فراوانی میکنیم و صد البته این اقدام موجب هنگ طرف میشود! 3- در بیشتر موارد وقتی سیستم جواب نمیدهد چاره کار control alt delete و ختم غائله است که برخی از همکاران با این ترفند آشنا نیستند. 4- ویروس گارد و سایر آنتی ویروسها از همان ورودی بیمارستان خوب عمل نمیکنند و درصورت نفوذ ویروسها و هکرها قادر به مداخله موثر نیستند،البته مسبب همه ناملایمات ویروسها نیستند،در هر صورت اینها همه باید update باشند. 5- وجود یک کیس مناسب از الزامات داشتن یک سیستم خوب است ،چنانچه میبینیم این کیس ما معلوم نیست چارچوبش کدام است دکمه استارتش کجاست ؟! 6- ما در صدد آنیم که یک سیستم عامل مشترک و برای هدفی واحد نصب کنیم ولی متاسفانه هر کسی با یک ویندوز سازگار است و تازه برخیها تحت داس هستند! 7- با این وضع نرم افزارهای کاربردی متعدد و مختلفی ازقبیل چشم،ارتوپدی،داخلی،روان،اورو ،بادمجان ،گل کلم و ... روی سیستم نصب شده اند که ایجاب میکند سیستم تقویت شود و...
با این وجود من یک روزصبح که آقای دهدار را دیدم بوی عطر تیروز و صابون گلنارمیداد! درکمال ادب و احترام با من روبرو شد!این یعنی بوی زندگی ،طراوت وتازگی ویک حضور جانانه بهاری... فرقی نمیکند این یا آن بیمارستان، مهم این است هر جا هستی بهار را با خودت داشته باشی و یک ارگانیک از هر ابرکامپیوتربه روزترباشی. اما چه کنیم که بهار را از روی صفحه نمایش با ریزلوشن پایین،مناظر فرو ریخته وچهره های گرفته و... با پاییز و زمستان اشتباه نگیرند؟!
نتیجه:ما از آن اولشم درجه یک بودیم!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 4 بعد از ظهر  توسط ل-احمدی
|
دریغ و درد
چه درد آلود و وحشتناک
نمی گردد زبانم که بکویم ماجرا چون بود
دریغا درد ،
چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟
که غمگین باغِ بی آواز ما را باز
درین محرومی و عریانی پاییز ،
بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟
چه وحشتناک !
نمی آید مرا باور
و من با این شبخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر
ندانستم ، نمی دانم چه حالی بود؟
پس از یک عمر قهذ و اختیارِ کفر ،
ـ چگویم ، آه ،
نشستم عاجز و بی اختیار ، آنگاه به ایمانی شگفت آور ،
بسی پیغام ها ، سوگندها دادم
خدا را ، با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار ،
مبادا راست باشد این خبر ، زنهار !
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
وَنَفْشُرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را
تو را هم با تو سوگند ، آری !
مکن ، مپسندین ، مگذار
خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز ،
پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست
همین یک بار
ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا ، به حق هرچه مردانند ،
ببین یک مرد می گرید …
چه بی رحمند صیادانِ مرگ ، ای داد !
و فریادا ، چه بیهوده است این فریاد
نهان شد جاودان در ژرفتای خاک و خاموشی
مسیحا دست و دم آدمیزادان
چه بی رحمند صیادان
نهان شد ، رفت
ازین نفرین شده ، مسکین خراب آباد
دریغا آن مردِ مردانه تر از هرچه مردانند ؛
آن مهربان ، آن حکیم
تسلی می دهم خود را
که اکنون آسمان ها را ، زچشمِ اخترانِ دور دستِ شعر
بر او هر شب نثاری هست ، روشن مثل یادش ، پاک مثل نامش ولی دردا ! دریغا ، او چرا خاموش ؟
چرا در خاک ؟ (مهدی اخوان ثالث)
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط ل-احمدی
|
غروب یکی از همین روزها بود که معمولا بدلیل انبوه گرد وغبار مهاجر صحاری عراق و عربستان همه جا و همه چیز خاکستری بود.اصلا قرار نبود بمیرم یا بهتر بگویم رسمی یا غیر رسمی در جریان قرار نگرفته بودم.زنم شامم را که عبارت بود ازبشقابی پر از دلمه ،یک کاسه ماست ویک عدد نان جلوم گذاشت. شام که تمام شدتکیه دادم که خستگی بدر کنم و مثل همیشه از حضور در جمع خانواده ام لذت ببرم .زیاد طول نکشید که دردی را در جلو سینم احساس کردن و ناگهان دلم فرو ریخت،انگار همه از گرداگرد من فرار میکردند،صداها میرفتند تا ضعیف و ضعیفتر شوندو در همان فضای غبار آلودی که غروب دیده بودم محو میشدند.همسر و بچه هایم مثل شبح می آمدند و میرفتندو تصور هم نمیکردند که من مرده ام. تا اینکه حاج رحیم برای شب نشینی آمد و چون خواستند مرا بیدار کرده و از حضور مهمان مطلع کنند همه چیز لو رفت.حاج رحیم از اینکه قدمش نحس بود و احتمالا" باعث مرگ من شده احساس شرم میکرد و مرتب میگفت:"کاش قلم پام میشکست و نمیآمدم!"آلان دیگر من جوری دیگر میشنوم ،میبینم و حس میکنم،همه دست و پای خود را گم کرده بودند ،هر کسی توصیه و راه حلی ارائه میداداز سکنجبین و عرق نعنا تا نبات و نعنای بوداده و نفت سفید در حلقم ریختند،ولی من جواب ندام که ندادم.هر چی داد میزدم که ای ابله ها مرا به بیمارستان ببرید انگار کسی نمیشنید.بعد از نا امید شدن اطبای محل ،مرا درپتویی پیچیده و برروی صندلی های عقب ماشینی نسبتا" قراضه انداختند راننده بیچاره انگار روح دیده بود ،مرتب به عقب نگاه میکرد و چند دفعه ماشین را خاموش کرد. شب ،خیابان،سروصدای ماشینها و عابرین و ... با هم ادغام شده بودند و از نظر من مرده مثل یک رنگین کمان تا بینهایت ادامه داشت و انگار من باید روی آن طی مسیر میکردم.چند لحظه بعد صدای به هم خوردن درو داد وفریاد زن و بچه هایم مرا به خود آورد:کجاست ؟! این دکتر .... کجاست؟! ... ... شده ها بجنبید به دادمان برسیدو...
عجب ! من با این کابوس بیشتر از رویاهایم بیرون آمدم . اصلا" راضی نبودم دکتر و پرستارم اینچنین به بالینم فراخوانده شوند و همانجا تصمیم گرفتم که اگر احتمالا" در حقم کوتاهی هم شد آنان را ببخشم،چون بیشتر از آنکه حواسشان به من باشد،مواظب هستند که ناگهان مشتی،لگدی،چماقی چیزی بر بدن و سرشان فرود نیاید! من مرکز ثقل و هر آنچه اتفاق میافتاد در اطرافم بود. تا این مرحله چند بار جابجا شدم ،با سرعت هر چه تمامترمرا از روی یک تخت چرخدار بر روی تختی دیگر انداختند،در این گیرو دار نزدیک بود رها شوم و من آرزو کردم چنین شود و همان مسیر همچون رنگین کمان را ادامه داده و در بینهایت رها شوم .باری هنوز روی تخت جا خوش نکرده بودم که سایه مردی قوی هیکل برویم خیمه زد و ضربه محکمی بر سینه ام نواخته شد و بدون نیازبه انجام عکس به شما قول میدهم که جناغم شکست!اگر چه تا کنون اینچنین مرا نزده بودند ولی یک حسی به من میگفت که از روی دشمنی نیست.بچه هایم همه اش سعی میکردند جلوتر بیایند و من نگران چاق شدن یک مرافعه بودم.یک نگهبان ریز نقش که حیا و خویشتن داری از منظرش نمایان بود مرتب جمعیت را امر به تخلیه اتاق مینمود ولی انگار صدای او را هم مثل صدای من کسی نمیشنید! از هر سو به من هجوم آوردند از سوزن فرو کردن در بازوهایم،فرو کردن چیزی شبیه شلنگ در گلویم،تا فشارهای ممتد و سنگین روی سینه ام و برق گرفتن های متوالی.ولی شوربختانه یا خوشبختانه من دردی احساس نمیکردم و باز هم اگر چه فکر نمی کردم از روی دشمنی باشد لیکن چنین معاینه و درمانی را تا کنون ندیده بودم . پرستاری در گوش دکتر چیزی گفت ،دکتر گفت نه آسیستول نیست ،وی اف است شوک بدهید،و بلافاصله برق مرا گرفت .پیش خودم گفتم این وی اف چه صیغه ای است که باعث شده اینچنین شکنجه ام دهند؟کاشکی آن یکی بودم ،آسیستول! جریان بادی که از شلنگ به داخل سینه ام پمپ میشد مانند وزیدن باد دربیابانی شوره زار بود و کوهی ازشن و گرد و خاک را به صورتم میپاشید همین علامت ها کافی بود که من به اقدامات این بزرگواران امیدی نداشته باشم.دلم میخواست فکر خانم پرستاری که مرتب در حال رد و بدل سرنگ و دارو بود را میخواندم.آیا او هیجان زده و مشتاق زنده شدن من است ؟اصلا این موضوع چه اندازه برای او اهمیت دارد؟یا اینکه در دل خودآرزو میکند هرچه زودتر وی اف به آسیستول تبدیل شود ؟دکتر و سایر پرسنلی که بیشتر از پنج نفر بودند چی؟آیا حواسشان به تماشاچیهاست که بعدا" در مورد کار آنها چگونه قضاوت کنند یادر اندیشه بکار گیری بهترین روش در هر لحظه میباشند؟هر چه در توان داشتم فریاد زدم و به همراهانم توپیدم که مانع و مزاحم نشوید ولی کی به حرف مرده ها گوش می دهد؟! اگر چه من امیدی نداشتم ولی نگران نفر یا نفرات بعدی بودم که سرنوشتی همچون من پیدا میکنند.آخر زن و بچه و حاج رحیم ودر و همسایه های من چی از کار اینها سر در می آورندکه اینچنین باید در کارشان تداخل نموده مرگ وزندگی من و امثال من را تحت تاثیر قرار دهند.کویر افکارم به دلیل این نگرانیها مرتب روبه توسعه بود چنانچه سرمی که به داخل رگهایم جاری میشد از همان ابتدای ورود محو وشوره زاروجودم را سیراب نمیکرد.سرعت فشردن قفسه سینه،پمپاژهوا به درون سینه ام و جنب و جوش پرسنل کم و کمتر میشد.که به ناگهان صدای بوق ممتد یک دستگاه راشنیدم.دکتر یک بار دیگر پلک مرا بالا زد و با چراغ قوه دنبال چیزی میگشت!پرستاران نگاههای معنی داری به همدیگر انداختندنگرانی و اضطراب از چهره آنان پیدا بود.دستکشهایشان را درآورده به درون سطل انداختند.کسی آشکارا چیزی نگفت ولی کمی آنطرفتر پچ پچ و صدای گریه و زاری بدو بیره و ناسزا گفتن های چند نفر از همراهان من بالا و بالاترگرفت دکتر ناپدید شدسایر پرسنل نیز از من فاصله گرفتند، راستش اگر من هم جای آنها بودم فلنگ را بسته و در می رفتم چونکه نمیدانستم با چه زبانی به همراهان و خانواده طرف بگویم که بیمارتان را مرده تحویل بگیرید.اگر چه همه ادعا میکنند مرگ و زندگی دست خداست اما در این شرایط انتظارمعجزه دارند و هیچکس در فکر خرابکاریهای ناشی از درمانهای ناشیانه و محلی قبل از انتقالم به بیمارستان نیست. و اینکه مدتها بود که گاه و بیگاه سینه ام درد میکرد و من هر بار به داروخانه رفته و قرص معده میگرفتم. شیون کنان باران اشک و بوسه بر من فرود آمد.بچه هایم با عصبانیت و شدت و حدت هر چه تمامترمرا در پتو پیچیده و به سمت بیرون بردند.در این گیرودار یک آقایی که قیافه اش به این میخورد کاره ای باشد محترمانه و با احتیاط صحبت از سرد خانه و جواز دفن وتسویه حساب و ... میکرد . کسی به این حرفها اعتنا نکرد.صحنه های سرد و دلگیری بود .آرزو میکردم شرایطی فراهم میشد تا حداقل یک خداحافظی و تشکر خشک و خالی رد وبدل میشد و با احترام بدرقه میشدم .شرایط طوری بود که نگهبانان و یک آقای پلیسی که آنجا بود فقط نگاه میکردندکه چطوری مرا درون یک وانت دنده پنامل انداخته و از بیمارستان بیرون بردند.هنگام گذر از خیابانهای منتهی به مسجد محله خودمان بدقت به صداهایی گوش میدادم که اغلب آنها آشنا بودند:صدای ماشینها،رهگذرها،دست فروشهاو...با این وضعیتی که پیش آمده امکان و روحیه خداحافظی نداشتم.راستش را بخواهی بیشتر دلم گرفت. بگذریم هنوز کمتر از سه یا چهار ساعت از مردنم نمی گذرد بدون جواز، بدون خداحافظی و با عجله هر چه تمامتردرون قبر جا گرفته ام. تشیع کنندگان در حال ترک محل هستند از همین لحظه به شما بدرود میگویم چون از اینجا به بعد به شما مربوط نمیشود!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط ل-احمدی
|