<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بيمارستان فجر مريوان</title>
<link>http://bimarestaneman.blogfa.com/</link>
<description>MARIWAN FAJR HOSPITAL</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 08 Dec 2009 18:50:07 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پرده های رنج</title>
<link>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>

&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;   آن شب سرد پاییزی قرص ماه کامل بود . خوشه
های سرد ماه همچون برف بر زمین می ریخت. بعد از یک شیفت شلوغ و سنگین &lt;span&gt; &lt;/span&gt;تار و پود بدنم از درد آکنده بود. بعضیها می
گویند پاییزخزان آرزوهاست،این بود که صحنه های خون و خونریزی ،چهره های مضطرب
همراهان و آه و ناله بیماران نا اامیدم میکرد و این احساس را در من بر انگیخت که
کاش یک شیرینی فروش یا یک گل فروش بودم، آنوقت مراجعین خنده رو و برای مناسبت های
خوب به من مراجعه می کردند در عوض این همه آه و ناله و درد و رنج دیگران را شاهد
نبودم . از همه چیز دلخور بودم، ترجیح دادم به داخل اولین کوچه پشت بیمارستان
خزیده تا از سرو صدای و ترافیک در امان باشم . در کوچه های پر از چاله چوله و گل و
لای قدم زنان راه منزل را در پیش گرفتم. در این اندیشه بودم که این همه درد کی
پایان میپذیرد،تصادفی ،چاقو خورده،مسمومیت،خودسوزی و انواع سوانح ریز و درشت انسان
ساز. کاش فقط بیماریهای طبیعی دامن ما را می گرفت آنوقت گله چندانی نداشتیم.ولی
جهان چنان مملو از دردهای عجیب و غریب است که مجال آن نیست در مورد یکی از آنها
کاملا&quot; فکر کنی.مثل این است که در یک قطار یا یک وسیله سریع السیر نشسته،از
پنجره به چیزهایی که از برابر چشمانت میگذرندمینگری، هنوز چیزی را بدرستی&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;ندیده&lt;span&gt; 
&lt;/span&gt;چیز دیگری جای آن را میگیرد.صحنه های درد آنقدر سریع از پس یکدیگر ظاهر
میشوند که فرصتی برای کشیدن پرده و اندیشیدن در مورد یکی از آنها باقی نمیماند.
این است که به جای پرده چنگ در زخم دیگران فرو میبریم.نمی دانم کی و چطور رسیدم
.در ابتدای خیابان منتهی به منزل بودم که منازل اطراف را ورانداز کردم که چطور
همانند لاکپشت اهالی و ساکنین خود را به اندرون کشیده اند.منزل یدا... چند خانه با
ما فاصله داشت .نور سرخ مرده ای روی شیشه پنجره منزل آنها افتاده بود ،امشب نیز
همانند شبهای قبل صدای مشاجره یدا... و همسرش را در و همسایه ها میشنیدند. نزدیکتر
که شدم حاج سکینه&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;همسایه روبرو را دیدم که
درمانده و نگران ایستاده بود .تا مرا دید زبان به شکوه گشود و گفت کاک ... میبینی آدمای
فتنه و خدانشناس چی به روز و زندگی مردم می آورند،شوربختی و زندگی پر از دعوای
یدا... و آسو&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;همش به خاطر جادوگری و فتنه
های خاور است . به خاطر آوردم که از همسایه ها بارها شنیده ام که خاور خانم بارها
با آسمان و ریسمان به هم بافتن و الهام از دنیای ازواح و مردگان بارها باعث بروز
سو ظن و مشاجره بین همسایه ها و خانواده ها شده است راست و دروغش را نمیدانم ولی &lt;span&gt; &lt;/span&gt;انگاربرای هیچ کدام مثل قضیه یدا.. و آسو کارگر
نیفتاده است.چون خیلیها او را شناخته و دیگر برای داستانهای وهم انگیز او تره هم
خرد نمی کنند .دیگر همسایه ها می دانند خاور خانم با عقل ناقص بشری خود نمی تواند
این محله را به مدینه فاضله تبدیل کند و نقش معلمهای خوب را بازی کند. و همان بهتر
است به دردهای خود بیندیشد و چاره ای پیدا کند. از حاج سکینه خواهش کردم از مداخله
کند و در جواب گفت که این کارو کرده ولی بی فایده بوده است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;&lt;span&gt;                                          &lt;/span&gt;&lt;span&gt;     &lt;/span&gt;&lt;span&gt;                                    &lt;/span&gt;&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;   فردای آن شب در حالی هنوز خسته از
کابوسهایی&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;شب قبل &lt;span&gt; &lt;/span&gt;بودم عازم بیمارستان شدم .کوچه خلوت و از خانه
یدا... صدایی شنیده نمیشد.بوی نان تازه پخت به مشام میرسید.آنطرفتر کاک کریم با
بقچه ای از نان گرم راهی منزل بود .دو گنجشک ترسان و با احتیاط در حال برچیدن زره
های نان بودند و هر بار که رهگذری را می دیدند روی دیوار منزل یدا... میپریدند.من
راضی و خشنود از اینکه مشاجره آنها تمام شده و احتمالا صلح برقرار است به راهم
ادامه دادم.دم در بیمارستان تا کاک عارف نگهبان مرا دید با چهره ای مغموم به طرفم
آمد .همان لحظه فهمیدم حامل خبری است ،اما این بار از چی ؟ : سو ختگی وحشتناکی را
آورده اند...و همزمان فریاد دردناک زنی گلویم را فشرد.بوی گوشت و پوست سوخته انسان
مشام و قلب را می آزرد.یدالله را دیدم که در سالن اورژانس با چشمانی دریده&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;و سری پریشان پشیمان ودرمانده دور خودش می چرخد..در
اتاق جراحی صغیر آسوهمچون فرشته ای که از افلاک در باتلاقی از گل و لای پرت شده
باشد،در باند قهوه ای پیچیده و و اطراف وی را انبوهی از خونابه&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;و گوشت و پوست مرده و کنده شده و لباسهای سوخته
فرا گرفته بود.سایر بیماران همه دردهای خود را از یاد برده و زیر پتو هایشان قوز
کرده بودند. &lt;span&gt; &lt;/span&gt;همکار خانم ما صورتش را میان
دو تا دستانش گرفته و از ته دل میگریست.مقدمات اعزام آسو در حال فراهم شدن بود . اگر
چه زیاد طول نکشید ولی فریادهای اوپایان یافت. خاموشی و تیرگی خانه درد را فرا
گرفت و پرده ای دیگر از پرده های رنج کنار رفت.با خودم گفتم بهتر است تا دیر نشده
پرده را کشیده و در دردهای خود فرورفته ،چاره اندیشی کنیم .روا نیست این آلام بر
دیگران اگر در نتیجه رفتارو سخن های ما باشد.و از آن روز تصمیم گرفتم حال که نمی
توانم پرده های رنج را از نمایش باز دارم ،اینجا بمانم و دردی را بعد از رنجی دیگر
بزدایم.&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 08 Dec 2009 18:50:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bimarestaneman&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>bimarestaneman</dc:creator>
<guid>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اولین جراحی تومور کلیه در مریوان انجام گرفت</title>
<link>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;right&quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: left; line-height: 79%;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 79%;&quot;&gt;* دکتر علی رضا
رنجبران متخصص ارولوژی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 150%; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%;&quot;&gt; بیمار
خانمی 50 ساله، با شکایت درد پهلوی چپ از حدود یک ماه قبل که در معاینه بالینی
تندرنس در لمس عمقی کلیه چپ وجود داشت. آزمایشات درخواستی نرمال ( بدون خونریزی
ادراری )، در بررسی سونوگرافیک توده های مشکوک به ابعاد 7× 15 سانتی متر در کلیه
چپ وجود داشت و در سی تی اسکن انجام شده تومور واضحی به ابعاد 8× 15 سانتی متر
بدون گسترش عروقی در ناحیه پل میانی کلیه چپ دیده شد با شک بالینی تومور کلیه چپ
بیمار تحت جراحی رادیکال نفرکتومی قرار گرفت و کلیه تومورال خارج گردید در پیگیری
دو هفته &lt;span style=&quot;letter-spacing: -0.2pt;&quot;&gt;بعد از جراحی حال عمومی بیمار رو به
بهبود است در این جراحی آقایان فتاحی پور و ولی پور به عنوان کمک جراح حضور داشتند
.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background: rgb(217, 217, 217) none repeat scroll 0% 50%; line-height: 150%; -moz-background-clip: -moz-initial; -moz-background-origin: -moz-initial; -moz-background-inline-policy: -moz-initial; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%;&quot;&gt;سرطان کلیه ها &lt;span&gt; &lt;/span&gt;را تهدید
می کند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 150%; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%;&quot;&gt;  کلیه
ها اندامهای لوبیای شکل هستند حدود 12 سانتی مترطول و 6 سانتی متر عرض دارند و به
تعداد دو عدد درخلف حفره شکمی زیر لبه پاینی دنده ها قرار گرفته اند این لوبیاهای
بزرگ وظایف مهمی را بر عهده دارند که مهمترین آنها &lt;span style=&quot;letter-spacing: -0.2pt;&quot;&gt;دفع آب و برخی مواد زائد از بدن از طریق تولید ادرار است کلیه ها اندامهای
بسیار پرکاری هستند اما اگریکی از این اندامها را بطور کامل حذف کنیم کلیه مقابل
می تواند تمام وظایف آنرا بر عهده بگیرد و مشکلی برای فرد ایجاد نخواهد شد این
اندامهای کوچک نیز مانند هر عضوی از بدن می توانند به سرطان مبتلا شوند و انواع
تومورهای خوش خیم و بدخیم کلیه را پیدا کنند.سرطان کلیه حدود 9/1% سرطانها را در
ایران تشکیل می دهند و در مردان حدود 3 برابر شایعتر از زنان بوده و بیشتر از همه
در سنین 70- 60 سال دیده می شود سرطان کلیه انواع مختلفی دارد که شایعترین نوع آن
نوع غده ای یا آدنوکارسنیوم کلیه است که حدود 85% سرطانهای بد خیم کلیه را به خود
اختصاص داده و 15% باقی مانده را انواع دیگر تشکیل می دهند&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background: rgb(217, 217, 217) none repeat scroll 0% 50%; line-height: 150%; -moz-background-clip: -moz-initial; -moz-background-origin: -moz-initial; -moz-background-inline-policy: -moz-initial; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%;&quot;&gt;چه کسانی در خطراند؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 150%; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%;&quot;&gt;  علت
این سرطان ناشناخته مانده است ولی برخی عوامل محیطی را در ایجاد آن دخیل می دانند
یکی از مهمترین این عوامل که ارتباط ثابت شده ای با سرطان کلیه دارد استعمال
دخانیات است که خطر این سرطان را 2 برابر می کند جالب است بدانید که این افزایش
خطر هیچ ربطی به تعداد نخ های سیگار یا قلیان که فرد در طول شبانه روز می کشد
ندارد و صرف کشیدن سیگار یا قلیان با هر تعدادی این خطر را دو چندان خواهد کرد از
جمله عوامل خطر دیگر چاقی تماس با پنبه نسوز یا آزبست، حلالهای آلی که در صنعت
رنگسازی، نقاشی، رنگرزی کاربرد دارد و فلزاتی مانند کادمیوم است.&lt;span style=&quot;letter-spacing: -0.1pt;&quot;&gt;گفته می شود کسانی که بدلیل نارسایی کلیه دیالیزهای
خونی طولانی مدت می شوند و کلیه آنها کیست های ریز و متعددی دارند در حدود سی
برابر بیشتر از جمعیت عادی در معرض خطر سرطان کلیه قرار دارند .سرطان کلیه توموری
است که بافتهای لوله ای درون خود این عضو منشاء می گیرد و بزرگ می شود این تومور
هم به اندامهای که در کنارش وجود دارند تهاجم می کنند و هم می تواند از طریق سیاه
رگ کلیه ای به نواحی و اعضای دورتر مانند ریه ها ،کبد، استخوان، مغز، و کلیه مقابل
دست اندازی کرده و آنها را درگیر کند بطور مسلم و هرچه تومور سریعتر و در مراحل
زودتر تشخیص داده شود کوچکتر و محدودتر بوده و درمان آن نیز راحت تر است.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background: rgb(217, 217, 217) none repeat scroll 0% 50%; line-height: 150%; -moz-background-clip: -moz-initial; -moz-background-origin: -moz-initial; -moz-background-inline-policy: -moz-initial; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%;&quot;&gt;علائم و نشانه ها &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 150%; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;!--[if gte vml 1]&gt;&lt;v:shapetype id=&quot;_x0000_t75&quot;
 coordsize=&quot;21600,21600&quot; o:spt=&quot;75&quot; o:preferrelative=&quot;t&quot; path=&quot;m@4@5l@4@11@9@11@9@5xe&quot;
 filled=&quot;f&quot; stroked=&quot;f&quot;&gt;
 &lt;v:stroke joinstyle=&quot;miter&quot;/&gt;
 &lt;v:formulas&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;if lineDrawn pixelLineWidth 0&quot;/&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;sum @0 1 0&quot;/&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;sum 0 0 @1&quot;/&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;prod @2 1 2&quot;/&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;prod @3 21600 pixelWidth&quot;/&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;prod @3 21600 pixelHeight&quot;/&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;sum @0 0 1&quot;/&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;prod @6 1 2&quot;/&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;prod @7 21600 pixelWidth&quot;/&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;sum @8 21600 0&quot;/&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;prod @7 21600 pixelHeight&quot;/&gt;
  &lt;v:f eqn=&quot;sum @10 21600 0&quot;/&gt;
 &lt;/v:formulas&gt;
 &lt;v:path o:extrusionok=&quot;f&quot; gradientshapeok=&quot;t&quot; o:connecttype=&quot;rect&quot;/&gt;
 &lt;o:lock v:ext=&quot;edit&quot; aspectratio=&quot;t&quot;/&gt;
&lt;/v:shapetype&gt;&lt;v:shape id=&quot;_x0000_s1026&quot; type=&quot;#_x0000_t75&quot; style=&apos;position:absolute;
 left:0;text-align:left;margin-left:-1.9pt;margin-top:-559.05pt;width:89.65pt;
 height:89.65pt;z-index:251657216&apos;&gt;
 &lt;v:imagedata src=&quot;file:///C:\DOCUME~1\SORLAZ~1\LOCALS~1\Temp\msohtmlclip1\01\clip_image001.jpg&quot;
  o:title=&quot;64mdct_1b_t&quot;/&gt;
 &lt;w:wrap type=&quot;square&quot;/&gt;
&lt;/v:shape&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if !vml]--&gt;&lt;!--[endif]--&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%;&quot;&gt;     شایعترین علامت بالینی که 60% بیماران باآن مراجعه می&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;کنند وجود خون در ادرار است که یا خود بیمار
آنرا بطور واضح و آشکار در ادرار می بیند و یا این خون تنها توسط میکروسکوپ و به
وسیله آزمایشگاه قابل شناسایی است از نشانه های دیگری که می تواند همراه سرطان
کلیه باشد درد شکم و پهلو و وجود توده ای در پهلو است اگر بیماری خیلی دیر کشف شود
و فرد نسبت به علائم خود بی توجهی کند ممکن است زمانی به اورولوژیست مراجعه کند که
دیگر خیلی دیر شده است و تومور سرطانی به اعضای دیگر بدن و ی تهاجم کرده باشد و
فرد با علائمی نظیر سرفه و تنگی نفس ( تهاجم به ریه)سردرد و تشنج (تهاجم به مغز) و
یا دردهای استخوانی (تهاجم به استخوانها مراجعه کند که در واقع وجود این علائم
نشانه بیماری پیشرفته و غیر قابل علاج خواهد بود یکی از خصوصیات مهم این تومور
سرطانی این است که مواد خاصی از خود تولید و ترشح می کنند و موجب می شود که در
مریض علائمی ایجاد شود که در ظاهر هیچ ربطی به سرطان وی ندارد و این علائم در علم
پزشکی(نشانگان های پارانئوپلاستیک)می گویند برخی از این علائم عبارتند از افزایش
غلظت خون ، افزایش سطح کلسیم خون افزایش فشار خون و &lt;strong&gt;ایجا و اختلال در کار کبد&lt;/strong&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 150%; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%;&quot;&gt; وقتی
بیماری که عوامل خطرساز گفته شده را دارد با علائمی مثل خون و ادرار یا درد پهلوها
یا توده شکمی مراجعه می کند و ما به تمور کلیه مشکوک می شویم اولین اقدام
پاراکلنیک سنوگرافی یا عکس رنگی از کلیه هاست اگر توده مشکوکی پیدا شد باید از سی
تی اسکن شکم و لگن استفاده کرد زیرا این روش بهترین روش برای تشخیص سرطان کلیه است
و با کمک آن می توان فهمید که میزان گسترش تمور چقدر است &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;background: rgb(217, 217, 217) none repeat scroll 0% 50%; line-height: 150%; -moz-background-clip: -moz-initial; -moz-background-origin: -moz-initial; -moz-background-inline-policy: -moz-initial; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%;&quot;&gt;چه باید کرد؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 150%; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%;&quot;&gt;  شیوه
درمان تمور کلیه به این بستگی دارد که سرطان در چه مرحله ای کشف شده باشد هرچه
سرطان زودتر تشخیص داده شده و کوچکتر و محدودتر باشد &lt;span style=&quot;letter-spacing: -0.2pt;&quot;&gt;درمان آن راحت تر است و احتمال بهبودی و بقای بیمار بیشتر خواهد بود. سرطان
کلیه جزء سرطانهایی است که نسبت به شیمی درمانی و پرتو درمانی مقاوم است بنابراین
اصلی ترین درمان آن جراحی کلیه است. به این عمل جراحی رادیکال نفرکتومی گفته می
شود که در آن اورولوژیست ،کلیه سرطانی ، غده فوق کلیه و میزنای همان طرف را با
جراحی از بدن خارج می سازد. سرطان کلیه هم مانند تمام سرطانهای بدن اگر روزی تشخیص
داده شود قابل کنترل و تا حدودی قابل درمان خواهد بود پس نسبت به بدن خود مهربان
باشیم و علائم غیر طبیعی اعضای بدن را جدی بگیریم&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 150%;&quot;&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;line-height: 150%;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 17:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bimarestaneman&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>bimarestaneman</dc:creator>
<guid>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>موج آنفلوانزای فصلی در مریوان</title>
<link>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>

&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;margin-right: 1.45pt; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;

&lt;/p&gt;

&lt;p style=&quot;margin-right: 1.45pt; text-align: justify; line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed;&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt;  در
15 روز دوم آبان ماه موج آنفلوانزای فصلی در شهرستان مریوان شروع شد که چون با شیوع
آنفلوانزای خوکی &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt;H1N1&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 11pt; line-height: 150%; font-family: &quot;Tahoma&quot;,&quot;sans-serif&quot;;&quot;&gt; &lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مصادف بود و مضافاً اینکه یک مورد آنفلوانزای خوکی
در مریوان ثبت شده بود&lt;span&gt;  &lt;/span&gt;باعث ترس و نگرانی مردم
از آنفلوانزای فصلی شد و با کوچکترین علائم به اورژانس بیمارستانها مراجعه می نمودند
و همین امر باعث ازدحام بی سابقه مراجعین به اورژانسهای مراکز درمانی شد . بطوریکه
درهر شیفت 6 ساعته اوژانس حدود 200 الی 250 نفر به بیمارستان فجر مراجعه کرده اند
. ومیانگین زمان دسترسی به ویزیت پزشک (که زیر 10 دقیقه در هر دو بیمارستان بود ) به
نزدیک یک ساعت رسیده است.&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;



</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 17:55:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bimarestaneman&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>bimarestaneman</dc:creator>
<guid>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما از آن اولشم درجه یک بودیم!</title>
<link>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   هر گاه صحنه های پرخاش و خشونت از طرف برخی همراهان در اورژانس را می بینم یاد سخنان آقای مصلحی میافتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;    او که اولین بار بود برای نصب تلفن سانترال به بیمارستان می آمد،بعد از سلام علیک چنین آغاز سخن کرد :فلانی ساختمان بیمارستان فرسوده و دلگیرکه هست ، قیافه پرسنل اینجا با بیمارستان بوعلی نیز متفاوت است آنجا همه سرحال و بشاش و لی قیافه های پرسنل اینجا مغموم و پژمرده است!این اولین سخنی نبود که در این مایه ها میشنیدم و احتمالا&quot; آخرینش هم نخواهد بود.اوائل نگران میشدم فکرهای بد میکردم و داشتم ناامید میشدم که مباداخود ما هم درجه سه هستیم، چون بیمارستانمون درجه سه است !؟  واینکه نکند دلیل تنشها و درگیریهای گاه و بیگاهی که در بیمارستان اتفاق می افتد به دلیل درجه سه بودن و همان برداشت اولیه مراجعین از ظاهر بیمارستان وتعمیم آن به قلبهای مهربان و پر از روشنایی همکاران باشد؟  ولی بعدها در جستجوی پیدا کردن دلیل این افاضات به تقلا افتادم . گاهی به سرم میزد قیافه های پرسنل دو بیمارستان را با هم مقایسه کنم!ولی معیاری برای قیافه شناسی و آنالیز داده ها پیدا نکردم و تازه آن یکی بیمارستان هم از این بابت دست کمی از اینجا ندارد. بعدکه ما در اثر تمرین و تحجیر دستی به سرو روی خود کشیدیم و بعد از پایش نهم اردیبهشت امسال درجه دو شدیم،خوشحال و مسرور از اینکه از میزان شرو شورها یک درجه کاسته خواهد شد.اما این آرزو میسر نشدوآلان که در آستانه درجه یک شدن هستیم نیز هیچ امیدی نیست و باید در اندیشه راه چاره باشیم. بعدها به مدد تکنولوژی کامپیوتر پاسخ برخی از شبهات را دریافتم !1- اینکه CPU (سیستم پردازش مرکزی) ما با هم متفاوت است یک امر بدیهی است،و بنابراین درون دادهای دیداری را با پتانسیلها ی چیزی که مشاهده میکنیم بدرستی تلفیق و برون داد مناسبی داشته باشیم همیشه میسر نیست و احتمالا&quot; نیاز به بالا بردن سرعت پردازش  داشته باشیم! 2- اینکه برخی از ما که به نحوی دراین تنشها درگیرهستیم احتمالا (خود نیز به دلیل پایین بودن سرعت پردازش) روی این گونه مددجویان کلیکهای بیمورد و فراوانی میکنیم و صد البته این اقدام موجب هنگ طرف میشود! 3- در بیشتر موارد وقتی سیستم جواب نمیدهد چاره کار control alt delete و ختم غائله است که برخی از همکاران با این ترفند آشنا نیستند. 4- ویروس گارد و سایر آنتی ویروسها از همان ورودی بیمارستان خوب عمل نمیکنند و درصورت نفوذ ویروسها و هکرها قادر به مداخله موثر نیستند،البته مسبب همه ناملایمات ویروسها نیستند،در هر صورت اینها همه باید update باشند. 5- وجود یک کیس مناسب از الزامات داشتن یک سیستم خوب است ،چنانچه میبینیم این کیس ما  معلوم نیست چارچوبش کدام است دکمه استارتش کجاست ؟! 6- ما در صدد آنیم که یک سیستم عامل مشترک و برای هدفی واحد نصب کنیم ولی متاسفانه هر کسی با یک ویندوز سازگار است و تازه برخیها تحت داس هستند! 7- با این وضع نرم افزارهای کاربردی متعدد و مختلفی ازقبیل چشم،ارتوپدی،داخلی،روان،اورو ،بادمجان ،گل کلم و ... روی سیستم نصب شده اند که ایجاب میکند سیستم تقویت شود و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;با این وجود من یک روزصبح که آقای دهدار را دیدم بوی عطر تیروز و صابون گلنارمیداد! درکمال ادب  و احترام با من روبرو شد!این یعنی بوی زندگی ،طراوت وتازگی ویک حضور جانانه بهاری... فرقی نمیکند این  یا آن بیمارستان، مهم این است هر جا هستی بهار را با خودت داشته باشی و یک ارگانیک از هر ابرکامپیوتربه روزترباشی. اما چه کنیم که بهار را از روی صفحه نمایش با ریزلوشن پایین،مناظر فرو ریخته وچهره های گرفته و... با پاییز و زمستان اشتباه نگیرند؟! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نتیجه:ما از آن اولشم درجه یک بودیم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 13:05:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bimarestaneman&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>bimarestaneman</dc:creator>
<guid>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای عزیز سفر کرده &quot; دکتر مسعود ثابتی&quot; </title>
<link>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;دریغ و درد                                                   &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://havre.persiangig.com/marivan33/aks%20shaxsi/dr%20sabti.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه درد آلود و وحشتناک&lt;BR&gt;نمی گردد زبانم که بکویم ماجرا چون بود&lt;BR&gt;دریغا درد ،&lt;BR&gt;چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟&lt;BR&gt;که غمگین باغِ بی آواز ما را باز&lt;BR&gt;درین محرومی و عریانی پاییز ،&lt;BR&gt;بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد&lt;BR&gt;از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه وحشتناک !&lt;BR&gt;نمی آید مرا باور&lt;BR&gt;و من با این شبخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ&lt;BR&gt;بدم می آید از این زندگی دیگر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ندانستم ، نمی دانم چه حالی بود؟&lt;BR&gt;پس از یک عمر قهذ و اختیارِ کفر ،&lt;BR&gt;ـ چگویم ، آه ،&lt;BR&gt;نشستم عاجز و بی اختیار ، آنگاه به ایمانی شگفت آور ،&lt;BR&gt;بسی پیغام ها ، سوگندها دادم&lt;BR&gt;خدا را ،  با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر&lt;BR&gt;نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر&lt;BR&gt;که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار ،&lt;BR&gt;مبادا راست باشد این خبر ، زنهار !&lt;BR&gt;تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز&lt;BR&gt;وَنَفْشُرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را&lt;BR&gt;تو را هم با تو سوگند ، آری !&lt;BR&gt;مکن ، مپسندین ، مگذار&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز ،&lt;BR&gt;پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست&lt;BR&gt;همین یک بار&lt;BR&gt;ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید&lt;BR&gt;خداوندا ، به حق هرچه مردانند ،&lt;BR&gt;ببین یک مرد می گرید …&lt;BR&gt;چه بی رحمند صیادانِ مرگ ، ای داد !&lt;BR&gt;و فریادا ، چه بیهوده است این فریاد&lt;BR&gt;نهان شد جاودان در ژرفتای خاک و خاموشی&lt;BR&gt;مسیحا دست و دم آدمیزادان&lt;BR&gt;چه بی رحمند صیادان&lt;BR&gt;نهان شد ، رفت&lt;BR&gt;ازین نفرین شده ، مسکین خراب آباد&lt;BR&gt;دریغا آن مردِ مردانه تر از هرچه مردانند ؛&lt;BR&gt;آن مهربان ، آن حکیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تسلی می دهم خود را&lt;BR&gt;که اکنون آسمان ها را ، زچشمِ اخترانِ دور دستِ شعر&lt;BR&gt;بر او هر شب نثاری هست ، روشن مثل یادش ، پاک مثل نامش ولی دردا ! دریغا ، او چرا خاموش ؟&lt;BR&gt;چرا در خاک ؟                          &lt;FONT size=1&gt;  (مهدی اخوان ثالث)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 20:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bimarestaneman&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>bimarestaneman</dc:creator>
<guid>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از زبان یک مرده!</title>
<link>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;      غروب یکی از همین روزها بود که معمولا بدلیل انبوه گرد وغبار مهاجر صحاری عراق و عربستان همه جا و همه چیز خاکستری بود.اصلا قرار نبود بمیرم یا بهتر بگویم رسمی یا غیر رسمی در جریان قرار نگرفته بودم.زنم شامم را که عبارت بود ازبشقابی پر از دلمه ،یک کاسه ماست ویک عدد نان جلوم گذاشت. شام که تمام شدتکیه دادم که خستگی بدر کنم و مثل همیشه از حضور در جمع خانواده ام لذت ببرم .زیاد طول نکشید که دردی را در جلو سینم احساس کردن و ناگهان دلم فرو ریخت،انگار همه از گرداگرد من فرار میکردند،صداها میرفتند تا ضعیف و ضعیفتر شوندو در همان فضای غبار آلودی که غروب دیده بودم محو میشدند.همسر و بچه هایم مثل شبح می آمدند و میرفتندو تصور هم نمیکردند که من مرده ام. تا اینکه حاج رحیم برای شب نشینی آمد و چون خواستند مرا بیدار کرده و از حضور مهمان مطلع کنند همه چیز لو رفت.حاج رحیم از اینکه قدمش نحس بود و احتمالا&quot; باعث مرگ من شده احساس شرم میکرد و مرتب میگفت:&quot;کاش قلم پام میشکست و نمیآمدم!&quot;آلان دیگر من جوری دیگر میشنوم ،میبینم و حس میکنم،همه دست و پای خود را گم کرده بودند ،هر کسی توصیه و راه حلی ارائه میداداز سکنجبین و عرق نعنا تا نبات و نعنای بوداده و نفت سفید در حلقم ریختند،ولی من جواب ندام که ندادم.هر چی داد میزدم که ای ابله ها مرا به بیمارستان ببرید انگار کسی نمیشنید.بعد از نا امید شدن اطبای محل ،مرا درپتویی پیچیده و برروی صندلی های عقب ماشینی نسبتا&quot; قراضه انداختند راننده بیچاره انگار روح دیده بود ،مرتب به عقب نگاه میکرد و چند دفعه ماشین را خاموش کرد. شب ،خیابان،سروصدای ماشینها و عابرین و ... با هم ادغام شده بودند و از نظر من مرده مثل یک رنگین کمان تا بینهایت ادامه داشت و انگار من باید روی آن طی مسیر میکردم.چند لحظه بعد صدای به هم خوردن درو داد وفریاد زن و بچه هایم مرا به خود آورد:کجاست ؟! این دکتر .... کجاست؟! ... ... شده ها بجنبید به دادمان برسیدو...  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;         عجب ! من با این کابوس بیشتر از رویاهایم بیرون آمدم . اصلا&quot; راضی نبودم دکتر و پرستارم اینچنین به بالینم فراخوانده شوند و همانجا تصمیم گرفتم که اگر احتمالا&quot; در حقم کوتاهی هم شد آنان را ببخشم،چون بیشتر از آنکه حواسشان به من باشد،مواظب هستند که ناگهان مشتی،لگدی،چماقی چیزی بر بدن و سرشان فرود نیاید! من مرکز ثقل و هر آنچه اتفاق میافتاد  در اطرافم بود. تا این مرحله چند بار جابجا شدم ،با سرعت هر چه تمامترمرا از روی یک تخت چرخدار بر روی تختی دیگر انداختند،در این گیرو دار نزدیک بود رها شوم و من آرزو کردم چنین شود و همان مسیر همچون رنگین کمان را ادامه داده و در بینهایت رها شوم .باری هنوز روی تخت جا خوش نکرده بودم که سایه مردی قوی هیکل برویم خیمه زد و ضربه محکمی بر سینه ام نواخته شد و بدون نیازبه انجام عکس به شما قول میدهم که جناغم شکست!اگر چه تا کنون اینچنین مرا نزده بودند ولی یک حسی به من میگفت که از روی دشمنی نیست.بچه هایم همه اش سعی میکردند جلوتر بیایند و من نگران چاق شدن یک مرافعه بودم.یک نگهبان ریز نقش که حیا و خویشتن داری از منظرش نمایان بود مرتب جمعیت را امر به تخلیه اتاق مینمود ولی انگار صدای او را هم مثل صدای من کسی نمیشنید! از هر سو به من هجوم آوردند از سوزن فرو کردن در بازوهایم،فرو کردن چیزی شبیه شلنگ در گلویم،تا فشارهای ممتد و سنگین روی سینه ام و برق گرفتن های متوالی.ولی شوربختانه یا خوشبختانه من دردی احساس نمیکردم و باز هم اگر چه فکر نمی کردم از روی دشمنی باشد لیکن چنین معاینه و درمانی را تا کنون ندیده بودم . پرستاری در گوش دکتر چیزی گفت ،دکتر گفت نه آسیستول نیست ،وی اف است شوک بدهید،و بلافاصله برق مرا گرفت .پیش خودم گفتم این وی اف چه صیغه ای است که باعث شده اینچنین شکنجه ام دهند؟کاشکی آن یکی بودم ،آسیستول! جریان بادی که از شلنگ به داخل سینه ام پمپ میشد مانند وزیدن باد دربیابانی شوره زار بود و کوهی ازشن و گرد و خاک را به صورتم میپاشید همین علامت ها کافی بود که من به اقدامات این بزرگواران امیدی نداشته باشم.دلم میخواست فکر خانم پرستاری که مرتب در حال رد و بدل سرنگ و دارو بود را میخواندم.آیا او هیجان زده و مشتاق زنده شدن من است ؟اصلا این موضوع چه اندازه برای او اهمیت دارد؟یا اینکه در دل خودآرزو میکند هرچه زودتر وی اف به آسیستول تبدیل شود ؟دکتر و سایر پرسنلی که بیشتر از پنج نفر بودند چی؟آیا حواسشان به تماشاچیهاست که بعدا&quot; در مورد کار آنها چگونه قضاوت کنند یادر اندیشه بکار گیری بهترین روش در هر لحظه میباشند؟هر چه در توان داشتم فریاد زدم و به همراهانم توپیدم که مانع و مزاحم نشوید ولی کی به حرف مرده ها گوش می دهد؟! اگر چه من امیدی نداشتم ولی نگران نفر یا نفرات بعدی بودم که سرنوشتی همچون من پیدا میکنند.آخر زن و بچه و حاج رحیم ودر و همسایه های من چی از کار اینها سر در می آورندکه اینچنین باید در کارشان تداخل نموده مرگ وزندگی من و امثال من را تحت تاثیر قرار دهند.کویر افکارم به دلیل این نگرانیها مرتب روبه توسعه بود چنانچه سرمی که به داخل رگهایم جاری میشد از همان ابتدای ورود محو وشوره زاروجودم را سیراب نمیکرد.سرعت فشردن قفسه سینه،پمپاژهوا به درون سینه ام و جنب و جوش پرسنل کم و کمتر میشد.که به ناگهان صدای بوق ممتد یک دستگاه راشنیدم.دکتر یک بار دیگر پلک مرا بالا زد و با چراغ قوه دنبال چیزی میگشت!پرستاران نگاههای معنی داری به همدیگر انداختندنگرانی و اضطراب از چهره آنان پیدا بود.دستکشهایشان را درآورده به درون سطل انداختند.کسی آشکارا چیزی نگفت ولی کمی آنطرفتر پچ پچ و صدای گریه و زاری بدو بیره و ناسزا گفتن های چند نفر از همراهان من بالا و بالاترگرفت دکتر ناپدید شدسایر پرسنل نیز از من فاصله گرفتند، راستش اگر من هم جای آنها بودم فلنگ را بسته و در می رفتم چونکه نمیدانستم با چه زبانی به همراهان و خانواده طرف بگویم که بیمارتان را مرده تحویل بگیرید.اگر چه همه ادعا میکنند مرگ و زندگی دست خداست اما در این شرایط انتظارمعجزه دارند و هیچکس در فکر خرابکاریهای ناشی از درمانهای ناشیانه و محلی قبل از انتقالم به بیمارستان نیست. و اینکه مدتها بود که گاه و بیگاه سینه ام درد میکرد و من هر بار به داروخانه رفته و قرص معده میگرفتم.  شیون کنان باران اشک و بوسه بر من فرود آمد.بچه هایم با عصبانیت و شدت و حدت هر چه تمامترمرا در پتو پیچیده و به سمت بیرون بردند.در این گیرودار یک آقایی که قیافه اش به این میخورد کاره ای باشد محترمانه و با احتیاط صحبت از سرد خانه و جواز دفن وتسویه حساب و ... میکرد . کسی به این حرفها اعتنا نکرد.صحنه های سرد و دلگیری بود .آرزو میکردم شرایطی فراهم میشد تا حداقل یک خداحافظی و تشکر خشک و خالی رد وبدل میشد و با احترام بدرقه میشدم .شرایط طوری بود که نگهبانان و یک آقای پلیسی که آنجا بود فقط نگاه میکردندکه چطوری مرا درون یک وانت دنده پنامل انداخته و از بیمارستان بیرون بردند.هنگام گذر از خیابانهای منتهی به مسجد محله خودمان بدقت به صداهایی گوش میدادم که اغلب آنها آشنا بودند:صدای ماشینها،رهگذرها،دست فروشهاو...با این وضعیتی که پیش آمده امکان و روحیه خداحافظی نداشتم.راستش را بخواهی بیشتر دلم گرفت. بگذریم هنوز کمتر از سه یا چهار ساعت از مردنم نمی گذرد بدون جواز، بدون خداحافظی و با عجله هر چه تمامتردرون قبر جا گرفته ام. تشیع کنندگان در حال ترک محل هستند از همین لحظه به شما بدرود میگویم چون از اینجا به بعد به شما مربوط نمیشود!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 18:53:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bimarestaneman&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>bimarestaneman</dc:creator>
<guid>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تعبیر خواب من چیه؟!  </title>
<link>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;    رییس داشت از نتایج شرکت خود در مجمع بین المللی مدیریت بیمارستان که در تاریخهای 20 تا 22 تیر ماه در تهران برگزار گردید تعریف میکرد . با آب و تاب از سیر تحولی بیمارستانها به سمت و سوی تکریم پرسنل و مخصوصا پرسنل پرستاری و اهمیت رفاه وارتقا جایگاه شغلی آنان میگفت البته در سایر کشورها. آنهم از زبان سخنرانان آن جاها و به مناسبت نوع خدمت و اهمیت ویژه سرو کار داشتن با سلامت انسانها... این شنیده ها ومقایسه آن با بحثهای همکاران که در نهایت سادگی، قناعت و صفای قلب در کمیته رفاهی بیمارستان که همان روز برگزار گردید همواره و تمام روز خاطرم را می آزرد و فکرم را مشغول کرده بود،که آیا امکان اینکه ما هم چنین خدماتی را به همکاران ارائه دهیم روزی فراهم میشود؟این خیالات و آرزوهای مشابه شاید باعث و بانی خوابی بود که بعد از ظهر آن روز دیدم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   اتوبوس سرویس بیمارستان در حالی که فلاشرهای آن روشن بود درست راس ساعت مقرر سر کوچه ما حاضر شد ،بعد از سوار شدن وخوش وبشی با همکاران آنطوری که من ملاحظه کردم داخل اتوبوس فراخ و صندلی برای نشستن فراهم بود و من مجبور نبودم ایستاده و با میله های سقف خودم را نگه دارم.ایستگاه جلو درب بیمارستان این بارپانکی و یا وانت عرضه کننده خوراکی و آب میوه و یا پیکان قراضه های مسافر کش آنجا را قرق نکرده بودند،با آسودگی خاطر پیاده شدم.به رختکن که وارد شدم که سالنی روشن با دیوارهایی از سرامیک براق و بهداشتی ودارای تهویه مناسب داشت.هر کسی فضای کافی در اختیار داشت و دیگر از غرو لندهای آقای ولدبیگی آن هنگام که در حال مرتب نمودن شال کمرش چرخ حامل البسه آقای میرزایی با او تصادم نموده و کارش را نیمه تمام از نو شروع میکرد ،خبری نبود. علاوه بر اینها در کمدم را که باز کردم دیدم که شیر و شکلات و بیسکویت میان وعده آنروز و یک نامه با مهر امور رفاهی و تغذیه بیمارستان که در آن نوشته شده بود آقای... با سلام و خداقوت ببخشید ما نمی دانستیم شما به بیسکویت کرم دار حساسیت دارید! منبعد لازم نیست  خودتان تهیه کنید!.نگهبانان دم در بر خلاف همیشه یونیفرم پوشیده آنجا حضور داشتند و کا عزت درکامپیوتری که به شبکه محلی بیمارستان متصل بود حال جستجوی نام بیماری بود که یکی از مراجعین سراغش را می گرفت.در همین اثنا به یکی دیگر از مراجعین میگفت :جلو نام بیمار شما علامت ترخیص گذاشته شده است ،پس به واحد ترخیص مراجعه فرمایید. در کمال خوش وقتی تنی چند از متخصصین را دیدم که یونیفرم و اتیکت کامل داشتند و در حالی که گوشیهای پزشکی را به دور گردن خویش آویخته وصدای مخصوصی که از کفشای واکس زده و براق آنها شنیده میشد حاکی از اعتماد به نفس آنان بود، در حال ویزیت روزانه بودند. تمامی اتاقهای اداری در یک مجموعه بودند و با گفتن یک شماره اتاق ،مشتریها دوهزاریشان می افتاد و دیگر نیازی به آدرس دادنهای پیچیده و سرگردانی ارباب رجوع نبود.اصلا آزمایشگاه را چرا نمیگی ،محشر شده بود ،یونیتهای شیک و ساختمان بهداشتی و دل باز که روپوشهای چروک و چند ماه نشسته آقایان( ...) و( ...) به چشم نمی آمد و انان نیزخود عزمشان را جزم کرده بودندکه دگر بار با این وضع سر کار حضور پیدا نکنند. محوطه جلو آزمایشگاه پارکینگهای مسقف در دو ردیف موجود وبرای همه آنهایی که با ماشین شخصی آمده بودند جا بود. دیگر نیازی نبود آقای دهدار با پتوهای کهنه و کا حبیبالله با آهن قراضه ها برایمان طی و دسته طی درست کنند ، ماشینهای کف شور مدام در حال روفت و روب بودند و همه جا را برق انداخته بودند. ساعت 10 صبح که شد  سیستم پیجینگ بیمارستان بعد از آماده سازی و نواختن یک ضرب آهنگ دلنواز اعلام نمود که جهت صرف میان وعده به سلف مراجعه فرمایید! آنجایک کسی شبیه آقای م. تارتاریا آقای ع.عبدالهی را دیدم که لباس یکدست سفید پوشیده وبا روی گشاده و سخاوتمندانه پذیرایی میکرد.خانم (...)و(...)و... دیگر دلواپس کودکان شیر خوار خود نبودند ،چرا که در گوشه ای از محوطه بیمارستان برای آنها امکانات مهد فراهم شده و مربیان با یک تماس داخلی آنان را در جریان حال و وضع عزیزانشان قرار میدادند.اتوبوس حامل همکارانی که تازه از سفر تفریحی برگشته بودند در حیاط بیمارستان در حال پیاده نمودن آنان بود آقای کوششی آخرین لطیفه خود را در حالی که پیاده میشد برای سایرین تعریف میکرد ! در همین حال آقای راننده با مسئول محترم روابط عمومی و فوق برنامه در حال هماهنگی و تدارک سفرگروه بعدی بودند.آقای ج.فتاحی دیگر با آن فرغون درب و داغان زباله های محوطه را جمع آوری نمیکرد و راضی و خشنود در حال روشن نمودن مینی کامیون مخصوص شوتینگ زباله بود و....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; ناگهان زگ تلفن منزل به صدا در آمد ساعتو نگاه کردم5/7  غروب بود :الو الو... بله بفرمایید ... آقای ر بود : میگم آقای ا غذا را که دیر آوردند هیچی  ،یه سوسک گنده داخل استانبولی پیدا شده ... نگران و خواب آلود گفتم :صورت جلسه را تنظیم کنید تا این دفعه! کسورات را اعمال کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظر شما تعبیر خواب من چیه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 19:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bimarestaneman&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>bimarestaneman</dc:creator>
<guid>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیم نگاهی به کارگاههای آموزشی</title>
<link>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;&lt;I&gt; &lt;/I&gt;اصولاكار گاه روشي است مبتني بر حل مسئله . و براي جلب مشاركت افراد از انواع فنون بحث گروهي استفاده ميكند . بر نامه ريزي آموزشي هر فعاليت جديد در طي كار گاه مي بايست بر مبناي مطالبي باشد که قرار است به منزله یک برنامه عملیاتی اجرا شود  . كار گاه در طي مدت چند روز تا حد اكثر يك هفته بر گزار مي شود . تمام شر كت كنندگان فعالانه د ربحث شركت نموده و با همكاري هم بهترين راه حل را انتخاب مي كنند. يكي از متداولترين روشهاي مورد استفاده در كا رگاه ، بحث گروهي در باره مسايلي است كه از قبل تعيين شده است .&lt;/FONT&gt;&lt;A name=OLE_LINK4&gt;&lt;/A&gt;&lt;A name=OLE_LINK3&gt;&lt;FONT color=#000099&gt; هدف &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000099&gt; دقيق كار گاه ايجاد شرايطي است كه در آن شركت كنندگان در كا رگاه تصميم بگيرند ، برنامه طرح نمايند و تغييرات لازم را به وجود آورند ..در كار گاه منابع و ماخذ مناسب در رابطه با موضوع كار گاه ارائه ميشود . پس از پايان كار گاه توقع اين است كه در پيشرفت شغلي شركت كنندگان ، حركتي انجام شده باشد . و شركت كنندگان در كاربردعملی روشهاي ارائه شده ترغيب شده باشند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;   نکته مهم در برنامه ریزی هر &lt;/FONT&gt;&lt;A name=OLE_LINK6&gt;&lt;/A&gt;&lt;A name=OLE_LINK5&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;كا رگاه &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;آمورشی: كا رگاه به طور عمده از سه قسمت تشكيل شده است : 1- سخنراني ( يك ششم كل زمان كار گاه را به خود اختصاص ميدهد ) 2- بحث گروهي و كار د رگروه هاي كوچك ( دو سوم زمان كار گاه را به خود اختصاص مي دهد ) 3- جلسه ارائه كار گروه ها و مشاركت جمعي ( يك ششم زمان را به خود اختصاص ميدهد . ) &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;   اما با در نظر گرفتن تما می جوانب اعم از محدودیتها و شرایط ویژه ،یک کارگاه آموزشی بایستی قالب خود را حفظ نماید تا به اهدااف تعیین شده دست یافت. این مهم وقتی تحقق می یابد که برنامه زمانبندی کارگاه مطابق سطح علمی وپیش زمینه فراگیران مدعو باشد .و یا بدون حاشیه پردازی به اصل موضوع و عنوان کارگاه پرداخته شود. اما اخیراحضور در برخی از گردهمایی ها در مرکز استان این ایده در ذهن فراگیران آشنا به  مقررات کارگاهها متبادر میشود که برخی از این به اصطلاح کارگاهها ی آموزشی فقط عنوان آن را یدک میکشند.چنانچه تریبونمداری یک نفر و متکلم وحده بودن وی آن هم برای زمانهای طولانی و غیر متعارف آه از نهاد اکثر آنان بر می آورد .در این نوع کارگاه ! ابتکاری خبری از بحث و تبادل نطرو کار گروهی نیست و مطابق تحقیقات محافل علمی از  یک سخنرانی نه چندان حرفه ای و ناشیانه از جانب سخنران یا مدرس فقط حداکثر تا 5% محتوای آموزشی آن در نزد فراگیر به خاطر سپرده میشود.حال آنکه آموزش عملی منجر به تغیر رویه مد نظر ما از این نوع به اصطلاح کارگاهها حاصل نخواهد شد. این در حالی است که اگر ما عملکرد خویش را بر اساس هزینه فایده ارزیابی کنیم،هزینه عدم حضور در محل خدمت،ایاب و ذهاب،حق ماموریتها،خطرات جانی و مالی محتمل ناشی از راههای مواصلاتی ناهموار وپرپیچ و خم،واز طرفی هزینه های برگذاری کارگاهها در مقایسه با یادگیری ناپایدارفقط5% از محتوای آموزشهای ارائه شده!می نمایاند که ما مبنای کار مان اشتباه و ماموریتهای بیهوده را بر سیستم خویش تحمیل نموده ایم.نکته جالب توجه اینکه وقتی روند نه چندان مطلوب کارگاه اخیر(ثبت سرطان)که در تاریخ 22/4/88 برگذار گردید،با اعتراض و نقد تنی چند از همکاران نکته سنج ما مواجه گردید ،تمام تلاش سخنران محترم بر این بود که یک تنه در مقابل تمام انتقادها ایستاده وبرنامه را بدون نقص و ایراد و طراحان آن را عاری از هر گونه اشتباه قلمداد نماید.اگرچه ما کماکان از برنامه های آموزشی اساتید در هر قسمتی از مجموعه دانشگاه که باشند استقبال می نماییم، امید که آنان نیز باز خورد عملکرد خویش را ازچشم و زبان مشتریان خویش با چشم بصیرت بازبینی و مورد مداقه قرار دهند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Sep 2009 19:31:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bimarestaneman&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>bimarestaneman</dc:creator>
<guid>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> به کدام سو گام نهیم غم یا شادی؟</title>
<link>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  وقتی در یک صبح شلوغ کاری انواع چهره ها ، از مغموم و گرفته تا نسبتا و زیاد سر حال را مشاهده میکنیم  لابد همگی آنها در اندرون خویش با طوفانی از پرسشها مواجهند.چه باید کرد تا امری تحقق یابد ،دلی شاد و کاری انجام شود یا نشود و ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  این مهم ترین پرسش دنیاست، و اغلب در سرآغاز هر بحران بزرگ روحی، اجتماعی، اخلاقی، هویتی، و...، این پرسش از زبان آغلب آحاد جامعه شنیده می شود که چه باید کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  انسان با اين دو واقعيت روبرو است: گاهي غم و زماني شادي.  اگرچه غم جزو زندگي انسان و همزاد اوست و بيماري، مرگ، پيري، تنگدستي و حوادث ديگر، خيمه ماتم را در دل آدمي‌ بر پا مي‌کنند ولی برآیند همه ارا و نظرها حاکی از آن است که این خیمه ها سایبان قبر ماست. پس بایستی که پایداری کنیم ،شاد باشیم و از دلهره پرهیزنماییم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   بهار ، طلوع خورشيد، صبح پر لطافت، آبشارهاي زيبا، گل‌‌هاي رنگارنگ، ازدواج و بسياري ديگراز پديده‌‌هاي جهان، براي انسان شادي‌آور است. ودر این گیرودار همه نگاهها معطوف به کسانی است که خود شاد بوده و در بذله گویی و شاد کردن دلها دستی والا دارند . شادابي، به معناي انکار واقعيات و نديدن مشکلات خود و ديگران نيست. شادابي، به معناي چشم بستن بر تلخي‌‌هاي زندگي نيست و بالاخره، شادابي به معناي خوشي بي‌پايه و خود فريبي نيست. انسان شاداب، ناکامي ‌و تلخي را انکار نمي ‌کند، اما معتقد است که مي توان آن ها را به کاميابي و شيريني تبديل کرد. او فشارهاي زندگي را مانند حرکات ورزشي مي‌داند که هرچه شديدتر باشند، بدن او را نيرومندتر خواهند کرد. او شکست را مقدمه پيروزي، و سختي را طليعه آساني مي‌داند. چنين کسي با نگاه اميدوارانه به زندگي و اعتماد به خدا و در نتيجه، اميد به هدايت او و اعتقاد به نيروهاي دروني خود، دليلي براي افسرده شدن نمي‌بيند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 19:46:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bimarestaneman&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>bimarestaneman</dc:creator>
<guid>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرداخت کارانه کادر درمان  به قوت خود باقی است</title>
<link>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نقل از خبر گزاریها :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به گزارش خبرگزاری مهر، روابط عمومی وزارت بهداشت در پاسخ به خبر &quot;حذف کارانه پرستاران و پزشکان با اجرای قانونی مدیریت خدمات کشوری&quot; که روز گذشته به نقل از دبیرکل خانه پرستار عنوان شده بود، اعلام کرد: بر اساس فصل دو قانون مدیریت خدمات کشوری و مصوبات هیئت های امناء، پرداخت کارانه همچون گذشته ادامه دارد. محمد شریفی مقدم دبیرکل خانه پرستار روز گذشته به خبرنگار مهر گفته بود که &quot;با توجه به ماده 78 قانون مدیریت خدمات کشوری طرح کارانه پرستاران و پزشکان شاغل در بیمارستانهای دولتی حذف می شود و از این رو افزایش حقوق این افراد بر اساس این قانون به ضرر آنان خواهد بود.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اظهارات رئیس سازمـان نظام پرستاری در رابطه با خبر حذف کارانه با اجـــرای طـرح قانون مدیریت خدمات کشوری  :&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;رييس سازمان نظام پرستاري گفت: با اجراي قانون مديريت خدمات كشوری  حق كارانه پرستاران حذف نمي‌شود. غضنفرميرزابيگي در گفت و گو با ايرنا افزود:بحث پرداخت كارانه  به پزشكان و پرستاران از درآمد اختصاصي است نه بودجه دولت و برخي از افراد به اشتباه به اين موضوع دامن مي‌زنند كه با اجراي قانون مديريت خدمات كشوري، پرداخت كارانه اين افراد حذف خواهد شد. وي با اشاره به اينكه سازمان نظام پرستاري با بيش از ۹۰هزار عضو تنها نهاد رسمي پرستاران است، اظهار داشت: در گذشته بين پرداخت كارانه پزشكان و پرستاران تبعيض وجود داشت به گونه‌اي كه كارانه پزشكان بيشتر از پرستاران بود. رييس سازمان نظام پرستاري گفت: با تصويب قانون ارتقاي بهره وري خدمات باليني كه در حال نوشتن آيين نامه آن هستيم ،اين تبعيض برداشته شد. ميرزابيگي ادامه داد: با اجراي اين قانون، مسير پرداخت كارانه كه مبتني بر تعرفه‌هاي خدمات پرستاري، ساعات كار كمتر و كم شدن تحمل سختي كار است، هموارتر شده و به زودي دريافتي پرستاران بيش از گذشته خواهد بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 19:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bimarestaneman&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>bimarestaneman</dc:creator>
<guid>http://bimarestaneman.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
